همه با هم - آخرين عناوين سبکبالان :: نسخه کامل http://baham91.ir/kashkool/sabokbalan Sun, 20 May 2018 20:26:05 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://baham91.ir/skins/default/fa/normal/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری همه با هم http://baham91.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری همه با هم آزاد است. Sun, 20 May 2018 20:26:05 GMT سبکبالان 60 خاطره ی یک آزاده از شهید حاج احمد کاظمی http://baham91.ir/vdcg7q9x.ak9z34prra.html وبلاگ “گنبد دل” نوشت: حاج احمد گفت: خدا پدرت را بیامرزد این را نمی‌گویم. میگویم مواظبش هستی که با ماشینی، درجه ایی ، پست و مقامی‌ تعویضش نکنی؟  سرم را به پایین انداختم و سکوت کردم.  ایشان ادامه دادند :اگر یک سکه بهار آزادی در جیبت باشد و هنگام رانندگی یک مرتبه به یادت بیفتد سریعا دستت را داخل جیبت میکنی که ببینی سکه سر جایش هست یا نه؛ در حالی که این دستی که در راه خدا داده ایی ارزشش بیش از این است . باید هر شب مواظبش باشی که این دست را از دست ندهی و یا با چیزی عوضش نکنی. ]]> سبکبالان Tue, 07 Apr 2015 08:14:06 GMT http://baham91.ir/vdcg7q9x.ak9z34prra.html فرزندان شهدا می دانند که ولایت پذیری به معنای خوش نشینی نیست http://baham91.ir/vdcjaiev.uqehozsffu.html وبلاگ اصحاب الشهدا نوشت :در فضای کنونی کشور که تفکرات رنگین در بین مردم جا خوش کرده اند، اگرچه احترام به شهدا و خانواده شهدا در بین اغلب مردم نهادینه و تبدیل به یک ارزش و هنجار شده است، اما هر ازگاهی یک توهین یا پرخاش یا بیشتر اوقات کنایه و زخم زبان هایی متوجه جامعه ایثارگری کشور است که به شدت ایشان را آزرده است.پرواضح است که عدم اهمیت به این زخم زبان ها در رفتار جامعه ایثارگری و بویژه فرزندان شهدای کشور جا افتاده و عادی است اما بهرحال هر زخمی که در میدان نبرد بر بدن رزمنده اش می نشیند، وی را جانباز آن عرصه می کند.جنگ نرم از آن دسته از جنگ هایی است که مجروحین آشکار و نهان زیادی بر جای گذاشته و یکی از مقاصد این میدان سخت نبرد، جامعه ایثارگری کشور و بطور خاص فرزندان شهدایی هستند که امام خمینی(ره) در وصفشان فرمودند اینها چشم و چراغ این ملت هستند و مقام معظم رهبری نیز زیبا اشاره کرده اند که اگر دوباره جنگی بشود، بازهم همین فرزندان شهدا و ایثارگران به تاسی از پدرانشان به میدان خواهند آمد.فرزندان و اعضای جامعه ایثارگری کشور اما خوب می دانند که ولایت پذیری به معنای خوش نشینی نیست و غرامت دارد. می دانند اگر به عقایدت وامدار باشی ممکن است مانند شهید علی خلیلی ها محمد گلدوی ها و هادی محبی ها؛ مانند شوشتری ها و طهرانی مقدم ها و صیاد شیرازی ها سرت را معامله کنی، بنابراین جانبازی عرصه و خدمت به جامعه اسلام دیگر شاید عادت هر روز و دائم ایشان است.با اینهمه، درددل کردن پیش اهل درد، از شدت جراحات می کاهد. به همین منظور شهید نیوز دل نوشته یک فرزند شهید را که برای این سایت ارسال کرده است منتشر می نماید:"از در دانشگاه که وارد می شوی بد نگاهت می کنند. انگار این داستان سهمیه ها بازهم که صندلی خالی ها بیداد می کند تمامی ندارد و همیشه عادتشان است بر تو بتازند.تیر نگاهشان درست روی قلب تو می نشیند و تو با آرامش رد می شوی. وقتی نمره ات از بقیه بهتر می شود گمان می کنند نمره گرفته ای گویا استاد از جریان پدرت خبر داشته !سر کار می روی، انگار صندلی دیگری را اشغال کرده ای. مدام زخم زبان می شنوی و مجبوری سکوت کنی.بیمارستان که می روی خدا نکند کسی به تو سلام کند یا کمی کارت جلو بیفتد، آماج زخم زبان ها و حملات قرار می گیری و مفری نمی یابی.از همه اینها که بگذریم، پیشرفت ارتباطات با تمام خوبی ها و بدی هایش، عرصه فضای مجازی را حساس تر جلوه داده است.وارد فضای مجازی شده و گروه ها و شبکه های مختلفی شما را به جمع اعضای خود می پذیرند. حرف ها و حدیث هایی در رابطه با شهدا، جانبازان و خانواده هایشان می شنوی که خودت هم می مانی از غربت و مظلومیت بچه های جبهه و جنگ بنالی یا فرزندانشان.چند ماه پیش در یکی از داروخانه های نسبتا بزرگ یکی از محله های تهران یک همسر جانباز شیمیایی به دلیل مطالبه داروی همسرش به هر قیمتی از پزشک داروخانه، مورد هجمه و فحاشی متصدی قرار گرفته بود. متصدی با مشاهده اصرار وی بلند فریاد می زند "چتونه؟ مملکت شده مال شما، همه مارو چاپیدین بازم طلبکارید؟ سربازی معاف و سهمیه و کار و دانشگاه و همه چیز مال شماست بازم طلب دارید از ما؟"گاهی شدت جراحات وارده بر اثر زخم زبان ها به حدی است که اگر قرار بود برای اینها نیز درصد تعیین کنند قطعا 70 درصدی می شد. شاید اگر بگویم شهید زخم زبان هم می دادیم.مثلا وقتی از خودرو و محل زندگیت سئوال میکنند و می بینند عادی هستی، باور نمی کنند و شروع میکنند به زخم زبان زدن. حق نداری یک اتومبیل ایرانی خوب هم سوار شوی...حالا اگر از ایشان بپرسی چند درصد از خودروهای نوکیسه ها و خانه های چند صد میلیونی و میلیاردی متعلق به فرزندان شهدا و جانبازان است، چیزی برای گفتن هم ندارند اما عادتشان شده تیر زبانشان را بر تن خسته جامعه ایثارگری کشور بنشانند.تقصیر ایشان نیست. سال هاست تحت تاثیر برنامه های متعدد رسانه های بیگانه اعم از دیداری و شنیداری، روزنامه ها و سایت های زنجیره ای به خوردشان داده اند که جامعه ایثارگری کشور،فرزندان شهدا و بسیجی ها مملکت را چاپیده اند و حقی از آنها تضییع شده است. از این رو گمان می کنند با زخم زبان می توانند ما را از پای درآورند. غافل از آنکه حاشا که خانواده های شهدا میدان را خالی کند و سیدعلی را در کوران حوادث متنوع تنها بگذارد.حاشا که دلیر مردان روزهای نبرد، فراموش کنند که چه گذشت بر سربازان خمینی یا به فراموشی سپرده شوند راه پدران شهید ما.حاشا که فرزندان شهدا سال های بی پدری را به قیمت ارزان چند روزه دنیا بفروشند و زخم های جانبازی را تاب نیاورند.از من اگر بپرسید می گویم همه ما فرزندان شهدا ، جانبازان جنگ نرم دشمنی هستیم که در جنگ سردش پدرانمان با عزت و سرافرازی بیرون آمدند. پدرانی که به تاسی از ابا عبدالله الحسین(ع) مردانه ایستادند و راضیه مرضیه حسینی را جلوه عبودیت خویش ساختند.هنوز هم مجالس عزا به یاد پدران ما برگزار می شود و به قول استاد اعظم حوزه علمیه که قبل روضه می فرمود هنوز مانده تا به در خانه اهل بیت برویم، شهدا را برای رزق اشک واسطه خواهیم کرد وبعد به در خانه اهل بیت می رویم." ]]> سبکبالان Mon, 12 Jan 2015 04:04:13 GMT http://baham91.ir/vdcjaiev.uqehozsffu.html آن جوان زابلی، كه با خدا رفیق بود كیست؟ http://baham91.ir/vdcfjtdy.w6d1eagiiw.html وبلاگ شهریار زاهدان نوشت : شهید حسینعلی عالی همان نوجوان شهیدی است که در سال 1345 مصادف با ماه محرم در شهرستان زابل متولد شد.این شهید کم سن و سال مدتی پس از حضور در جبهه به علت اخلاص بالا و مهارت‌های زیادی که داشت در عملیات کربلای پنج مسئولیت محور شناسایی اطلاعات و عملیات لشکر 41 ثارالله(ع) را به عهده گرفت. او غواصی بسیار برجسته و شجاع بود که سخت‌ترین مسیرها را به راحتی و با جان و دل قبول می کرد. یکی از کسانی که درباره شهید حسینعلی عالی و رشادت‌های او سخن گفته سرلشکر حاج قاسم سلیمانی فرمانده سابق لشکر 41 ثارالله(ع) و سردار پیروز اسلام است:متن سخنرانی:"آن جوان زابلی، حسینـعلی عـالی، شخصیتی بود! روح بلندی داشت. او چه تعبیری از جنگ داشت که تـوی همه شب‌های عملیات وقتی خط را، سیم خاردار آخری را باز می‌کرد، روی سیم خاردار می‌خوابید و با گریه، التماس بچه‌ها می‌کرد که از رویش رد بشوند؟ این را برای آیـت‌الله بهـاءالدینی تعریف کردم، بیش از ده دقیقه گریـست.نه توی یک فضای آرامـی، نه توی یک استادیوم زیر نـور نورافـکن‌ها و دوربیـن‌ها. توی یک شـب تاریک؛ وقتی هیچ نظاره‌گری جـز هراس و مرگ وجود نداشت. سـیم خاردار را وقـتی باز می‌کـرد مثـل یک تُشَک روی سیـم خـاردار می‌خـوابـید و الـتماس(به) فرمانـده‌ها مـی‌کرد که از رویـش رد بشوند. یک عالم باید چه قـدر زحمـت بکـشد که به ایـن مـقام برسـد. جـنگ پر بـود از ایـن‌ها. انسان‌های ارزشمندی، انسان‌هایی که با خدا رفیق بودند، رفیق‌الله بودند." ]]> سبکبالان Sun, 11 Jan 2015 04:44:08 GMT http://baham91.ir/vdcfjtdy.w6d1eagiiw.html قرارگاه عاشقان زمینی http://baham91.ir/vdcd9x0f.yt0n96a22y.html وب سایت اصحاب الشهدا نوشت : نمی دانم غروب 5 شنبه چه سری با خود دارد كه مرا ناخود آگاه به سمت تو می كشاند ؛ تويی كه نه نامت را می دانم و نه عكسی از تو ديده ام !تنها اوست كه می داند چه عهدی با امام و خدايت بسته ای كه اينگونه در گوشه ای از شهر آرام گرفته ای و شايد تنها سالی يك بار ، مزارت ، رنگ گل و گلاب را به خود ببيند...اوف بر من كه اينگونه ساده انديشم ...تو در خونت غرق شده ای كه پاك تر و خوشبوتر از هر گلاب و عطری است و هر روز غرق در گل های بهشتی هستی .حتم دارم در لحظه ی اوج گرفتن ، سر بر دامان مادرت زهرا ( س ) نهاده بودی كه اينگونه عرض ادب كردی و همچون او ، گمنامی را برگزيدی .امروز 5 شنبه است و اينجا " قرارگاه عاشقان زمينی " و نمی دانم مادرت كجای اين زمين خاكی را بو می كشد تا جايی را كه خفته ای بيابد و حسرت به آغوش كشيدن مزارت را كه سال هاست بر دلش باقی مانده است را ادا كند .می دانم كه زنده ای و نجواهايم را می شنوی ...دلتنگم .... دلتنگ غروب چزابه ....همه رفته اند ومن جامانده ی كاروانم....و در به در دنبال واژه هايی هستم كه دلتنگی ام را برايت بازگو كنم .می دانم خيلی ها نيز همچون من دلتنگ آنجايند ؛ چرا كه وقتی به آنجا قدم گذاشتی به هنگام بازگشت دلت را جا می گذاری .و قلب من در ميان خاك های گرم جنوب جا مانده است .آه ....ای آه زمين ! چه مردانی به خود ديدی كه اينگونه ملتی را پس از گذشت سال ها ، مجنون خود كرده اند...خاك چه سری با خود دارد كه اينگونه شيدايی می كند و تمام واژه ها و دل ها را آشفته می سازد...و سر تو چيست كه در حين گمنامی مرا اينگونه آشفته و شيدا به سمت خود كشانده ای ؟ !بار حسرت دعوت نشدن و جا ماندن بر دلم سنگينی می كند ...تو بگو.... چرا جا مانده ام ؟.....چرا ؟ ...چه جواب زيبايی دادی....لبخند بر لب هايم گل كرده است.....آری امسال من مهمان تو بودم تو مرا دعوت كرده ای .... ]]> سبکبالان Tue, 25 Nov 2014 05:05:37 GMT http://baham91.ir/vdcd9x0f.yt0n96a22y.html شهیدی که جبهه را به تحصیلات‌عالیه ترجیح داد http://baham91.ir/vdcep78z.jh8ooi9bbj.html خادم الشهداء ، شهید روزبه مهدی‌لو جوانی پاک ، با اخلاق ، متواضع ، نیکو و احترام به دیگران از ویژگی های این شهید بزرگوار بود.از همان ابتدای نوجوانی از صوت  ببسیار زیبایی برخوردار بود و با صدایی دلنشین ، قرآن را تلاوت می کرد و در تحصیل ، دآنش آموز موفّقی بود و در کنار فعالیت های مذهبی و تحصیلی به ورزش فوتبال علاقه زیادی داشت و فوتبالیستی قهار بود و در گروه سرود امیدان روح الله قرار داشت و مداحی را در همان ایام آغاز کرد.در سال تحصیلی 65-64 همزمان با شرکت در آزمون کنکور ، به خدمت سربازی رفت و به عنوان پاسدارِ وظیفه در پادگان شهید باهنرِ کرج ، مسئولیت تبلیغات پادگان را برعهده گرفت. نتیجه جواب آزمون سراسری که اعلام شد جزء قبول شدگان رشته ی مهندسی مکانیک بود و میتوانست به دانشگاه برود ؛ امّا هرچه خانواده اسرار کردند او جبهه را برگزید و در جواب آنها گفت: جوانان این مملکت و دوستانم در جبهه ها هستند و از این کشور دفاع می کنند ، شایسته نیست من به دانشگاه بروم. حضرت امام ، جنگ را محور می داند و ما مطیع امر امام و رهبرمان هستیم. او چند بار به جبهه اعزام شد و یک بار هم مجروح گردید هنوز مدت استراحت پزشکی اش تمام نشده بود دوباره به جبهه اعزام شد و در سال تحصیلی 67-66 باری دیگر در آزمون سراسری شرکت کرد و باز هم قبول شد اما در همان ایّام از طریق سپاه پاسداران راهی جبهه ی حق علیه باطل شد و در لشکر27 محمّد رسول الله(ص) ، تیپ ذوالفقار در واحد آرپیجی مشغول نبرد گردید و با وجود اینکه بدنی بسیار نحیف داشت به عنوان آرپیجی زن ، در مقابله با نیرو های دشمن به نبرد پرداخت.چند هفته قبل از شهادتش ، یک شبِ جمعه در مراسم دعای کمیل ، روضه ی مادرِ شهید خواند و با گریه ی سوزناک ، اشک هر شنونده ای را در آورد. این رزمنده دلاور سپاه اسلام در نبرد کربلای 8 دلیرانه جنگید و در منطقه شملچه به شهادت رسید و به دیدار مولای خود اباعبدالله الحسین(ع)شتافت.هنگام تشییع پیکر پاک شهید در محله ی باغ خزانه ی تهران ، هنگامیکه پیکرِ مطهرِ شهید را به داخل مسجد المهدی آوردند ، همان دعا و روضه ای را که برای مادرِشهید خوانده بود پخش کردند. خانواده ، همرزمان و تمام افرادیکه صدای شهید را می شِنیدند متحول می شدند و بعد از تشییع ، پیکر مطهر شهید را به بهشت زهرا منتقل و در قطعه ی29 ردیف72شماره ی 18 به خاک سپردند. آلبوم تصاویر کلید واژه ها ]]> سبکبالان Tue, 21 Oct 2014 04:06:09 GMT http://baham91.ir/vdcep78z.jh8ooi9bbj.html شهید نورعلی شوشتری منجی وحدت وامنیت استان!!! http://baham91.ir/vdcjayev.uqehtzsffu.html وبلاگ بی نظیر نوشت : امروز سالگرد شهادت شهید شهادت سربازان سپاه شوشتري و محمدزاده و ده ها نفر از برادران شيعه و سني درپیشین سرباز سيستان بلوچستان(1388ش) توسط منافقان کوردل است سردار نورعلی شوشتری منجی وحدت در استان سیستان وبلوچستان هستند در مدت اندکی که به سمت فرماندهی جنوب شرق کشور منصوب شدند تمام تلاش خود را برای حفظ وحدت وامنیت توسط سران وطوایف انجام دادند و به آتش بعضی از اختلافات این استان خاتمه دادند ،شهید شوشتری در اولین اقدام امنیت مرزهای استان را به مردم بومی هر منطقه دادند، سردار نورعلی شوشتری شخصیتی است که در هشت سال دفاع مقدس در عملیات های زیادی مسئول محور بوده وهمکاری می کردند ودر عملیات مرصاد مسئول عملیات بودند که طی تماسی که با مرحوم سید احمد خمینی داشتند بعد از گزارش پیشروی های لشکر اسلام به حضرت امام (ره) امام فرمودند در دنیا که چیزی ندارم که به شما بدهم ولی در آخرت اگر آبرویی داشته باشم شفاعت شما را خواهم کرد، مردم غیور استان بیایید در سالگر شهادت این مردان خدا با توجه به درگیرهای جدید در مرزهای این استان با حفظ وحدت توطئه این کوردلان منافق را خنثی کنیم .العاقبة للمتقین ]]> سبکبالان Sat, 18 Oct 2014 05:15:31 GMT http://baham91.ir/vdcjayev.uqehtzsffu.html مردان آمده‌اند جان بدهند به جانان http://baham91.ir/vdcd5n0f.yt0jn6a22y.html وبلاگ خاطرات انقلاب اسلامی و دفاع مقدس نوشت: گردان قائم اندیمشک سال 1362 اواخر بهمن ماه حرکت بسوی جبهه‌های جنوب؛ کاروان به ایستگاه صلواتی جاده اهواز به خرمشهر رسید طوفان شن برپا بود چشم چشم را نمی‌دید نان خشکی و آب، شربت و چایی به راه بود. در میان آن باد و خاک، هوا تیره و تار بود اما یقیناً استتار خوبی بود برای رزمندگان، در دو طرف جاده اهواز به خرمشهر دشت همواری است وسیع، طاق و طوق توپخانه به گوش می‌رسید از کمی آن طرف‌تر میدان جنگ و شهادت نزدیک است مردان آمده‌اند جان بدهند به جانان. گومرگ بیا همنشین من باش تنها مانع من این سر است، سر قابل نباشد اگر جان رسد به جانان، به نخلستان‌های بی‌سر بگویید امروز نخل‌های سرفراز آمده‌اند سر بدهند. کاروان به نزدیکی خرمشهر رسید در دشتی وسیع اردو زدیم چند روزی آنجا بودیم یک روز تمام فرماندهان گردان تا رده دسته رفتیم پاسگاه زید شناسایی توی خط مقدم درون سنگر دیدبانی، یکی یکی می‌رفتیم نگاه می‌کردیم اولی و دومی رفتن نگاه کردند. نفر سوم تک تیرانداز شروع کرد به شلیک برای سرها، فاصله با دشمن کم بود با چشم غیر مسلح سنگرهای دشمن را می‌شد دید، شعبان و من توی سنگر دیدبانی بودیم، گفتم شعبان سرت را بیار پایین که صدای وزوز عبور گلوله را شنیدیم؛ آمدیم پایین، غلامرضا ابراهیمی پایین سنگر دیدبانی شوخی می‌کرد سنگ ریزه پرتاب می‌کرد؛ می‌گفت «بچه‌ها خمپاره»، با شروع تیراندازی تک تیرانداز، خمپاره 60 هم شروع کرده بود؛ صدای پرتاب خمپاره شنیده می‌شد، اولی و دومی کمی دورتر خوردند. ما 3-2 متر فاصله گرفتیم خمپاره 60 که صوت ندارد صدای انفجار کوچکی خورد نزدیک سنگر دید بانی؛ دویدیم حسن رضوانی فرمانده گردان بد طور خورده بود، روبالا افتاده بود رنگش سفید شده بود به سختی نفس می‌کشید. ابراهیمی گفت «بچه‌ها بیاید کمک»، گفتم الان وقت شوخی نیست پایش را نشان داد راست می‌گفت ترکش ریزی خورده بود کمی خون ریزی داشت، بچه‌ها کمی مبهوت بودند به سرعت دست کردم تو جیب حسن رضوانی کلید لندکروز را بیرون آوردم بچه‌ها او را انداختن بالا همگی سوار شدند با سرعت به طرف اورژانس خط حرکت کردیم. روح الله پاپی از بچه‌های لرستان خدایش بیامرزد از دوستان شعبان بود که در خیبر شهید شد مداحی می‌کرد و بچه‌ها هم راهی می‌کردند حال خوبی دست داده بود خدایشان بیامرزد نمی‌دانم چند تا از آنها یا نیستند یا جوانان آن روز و مردان جا افتاده امروزند. *مخلصین از مرز ایثار جان و مال براحتی گذشته‌اند نشانه مخلصین این است هرکاری را می‌کنند برای رضای خداست چه مطلوب طبع آنان باشد یا نباشد، و در راه اطاعت خدا هیچ وابستگی و دل بستگی مانع آنان نمی‌شود، اندوه آنان وقتی است که نافرمانی خدا صورت گیرد و شادترین روزشان وقت اطاعت خداست. مظلوم نواز و ظالم ستیزند، از دنیا جز به اندازه ادامه حیاط بهره نمی‌برند، همیشه از عدالت خدا هراسان و به بخشش حضرتش امید وارند، زخم‌های درون آنان از زخم‌های بیشمار که در جبهه ظاهری خورده‌اند دردناکتر و عمیق‌تر است. چشم توقعی جز به یاری خدا ندارند اما خود با جان دل به یاری نیازمندان می‌شتابند،نیات و اعمالشان تبلور توحید است زیرا که خدا را مالک و خود را مملوک می‌دانند. خدا را حاکم دو جهان و خود را محکوم جانان می‌دانند، جسم و جان خود را امانتی از پروردگار می‌داند که باید در راه او بکار رود، نسبت به هیچ کس نه رئیس است نه مرئوس، نه ارباب است نه رعیت بلکه دوست و برادر است برای همه، خیر دنیا و آخرت را برای همه می‌خواهد، ساحت مقدس مخلصین از مال اندوزی به دور است از مرز ایثار جان و مال براحتی گذشته‌اند  و بی‌شمار صفات حسنه.   ]]> سبکبالان Sat, 11 Oct 2014 06:21:01 GMT http://baham91.ir/vdcd5n0f.yt0jn6a22y.html یه جوون که پدر شد و پر زد و دخترکش رو ندید http://baham91.ir/vdccpoqs.2bq4x8laa2.html وبلاگ سرباز عدالت نوشت : کبری سالاری همسر شهید :غلامرضا بسیار مهربان و مردم دار بود و پایبند به اعتقادات دینی و مذهبیش بود او درحالی که هنوز هشت ماه از آغاز زندگی مشترکمان می گذشت و من سه ماهه بار دار بودم در نخستین روزهای آغاز جنگ پس از نوشتن وصیت نامه و غسل شهادت عازم جبهه های حق علیه باطل شدشهید این حضورش در جبهه را یک وظیفه در برابر مردم میدانست و همیشه حرفش این بود که تا زمانی که این لباس برتن من است و تا آخرین قطره خونم برای دفاع از جان و مال و ناموس کشورم آماده هستمشهید در آخرین لحظات قبل از اعزام از من خواست فرزندمان را فرد مفیدی برای جامعه به بار بیاورم و درست در کمتر از 1ماه بعد از اعزام ایشان، خبرمجروحیتش توسط پدرم به من داده شدکه در واقع خبر شهادت ایشان بود پیکر پاک شهید در صحن امام زاده عبدالله واقع در شهر گرگان که محل زندگی پدر و مادرش بود به خاک سپرده شده استبعد از شهادت غلامرضا من سعی بر این داشته ام که ادامه دهنده راهش باشم و پابه پای خانواده های دیگر شهدا برای آماده سازی شرایط برای اعزام دیگر جوانان به مناطق جنگی کمک نموده امدختری که پدر رو ندید و آغوش پدر نچشیدفرزندم 5ماه بعد از شهادت پدر پا به این دنیا گذاشت دخترم معصومه از کودکی با افتخار نام پدرش برزبانش بوده در اولین روز تحصیلش معصومه در حالی به مدرسه رفت که قاب عکس پدرش را در آغوش داشت به مدرسه رفت ومن تمام سعی وکوششم را به کار برده ام تا به وصیت همسر که مفید بودن فرزندم برای جامعه بوده عمل کنم حالا معصومه پزشک عمومی و معاون بهداشت و درمان سازمان هلال احمر می باشد. ]]> سبکبالان Tue, 30 Sep 2014 08:25:07 GMT http://baham91.ir/vdccpoqs.2bq4x8laa2.html شهید میرحسینی از زبان ژنرال حاج قاسم سلیمانی http://baham91.ir/vdcba9b8.rhbwgpiuur.html وبلاگ حوزه ثارالله زاهدان نوشت : سردار شهيد قاسم ميرحسيني در سال ‪ ۴۲‬در روستاي ميربيك از توابع جزينك زابل متولد شد. اين شهيد بزرگوار پس از گذراندن پنج ماه دوره آموزشي همزمان با عمليات بزرگ بيت‌المقدس به جبهه و شركت در اين عمليات اعزام شد. وي در سال ‪ ۶۱‬نخست به عنوان مربي آموزشي و سپس فرماندهي گردان خدمت كرد و در عمليات والفجر مقدماتي مسوول طرح و عمليات تيپ ثارالله بود و قبل از عمليات خيبر به فرماندهي اين تيپ برگزيده شد. شهيد ميرحسيني در سال ‪ ۶۲‬ازدواج كرد و در تابستان ‪ ۶۳‬به عنوان مسوول طرح و عمليات لشكر ‪ ۴۱‬ثارالله منصوب و با شركت در عمليات بدر به شدت مجروح شد. ميرحسيني در سن ‪ ۲۲‬سالگي توفيق زيارت خانه خدا را يافته بود و پس از بازگشت از اين سفر معنوي به عنوان قايم مقام لشكر ‪ ۴۱‬ثارالله معرفي شد. نوزدهم دی سال ‪ ۶۵‬روز تلخ و فراموش نشدني براي همرزمان شهيد ميرحسيني خانواده و مردم دارالولايه سيستان بشمار مي‌رود. اين سردار دلير اسلام در عمليات كربلاي پنج در منطقه عملياتي شلمچه به درجه رفيع شهادت نايل آمد. آنچه می خوانید صحبت های حاج قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس است در وصف شهید میرحسینی که می گوید:  *نمي دانم مالك هم توي صحنه سخت جنگ مثل ميرحسيني بوده يا نبوده قاسم، بزرگ لشكر 41 ثارالله بود. كه واقعا من امروز در هر ماموريتي جاي خالي او را مي بينم . شهيد ميرحسيني در بعد خودش در تمام صحنه جنگ تك بود. در مورد شهيد ميرحسيني هرچه بگويم احساس مي كنم اصلا نمي توانم حق شهيد او را ادا كنم . خيلي روح بزرگي داشت . يك مالك اشتر به تمام معنا بود.من نمي دانم مالك هم توي صحنه سخت محاصره جنگ مثل شهيد ميرحسيني بوده يا نبوده.شهيد ميرحسيني فرمانده اي بود كه همه ابعاد يك فرمانده اسلامي را با تعاريف اصيل آقا اميرالمومنين (ع )دارا بود. با معنويت ترين شخصيت لشكر ثارالله بود. صداي دلنشين آواي قرآن شهيد ميرحسيني را هر كس مي شنيد از خود بي خود مي شد.*ما همه مات و مبهوت حركات او مي شديماو يك سخنور بود و وقتي شروع به صحبت مي كرد به قول بچه ها "جادو" مي كرد. تمام حرفهاي خودش را با استناد به آيات و روايات نقل مي كرد. من واقعا احساس مي كردم هيچ روحاني توي سن و سال خودش به پاي ايشان نمي رسيد. در بعد فرماندهي ما بايد بگويم ايشان در جلسات هميشه صائب ترين نظرات را مي داد. بهترين نظر , نظر شهيد ميرحسيني بود و در ميدان عمل هم همانها بوقوع مي پيوست .خدا را شاهد مي گيرم كه هيچ وقت در چهره شهيد ميرحسيني در سخت ترين شرايط من هراسي نديدم .انگار در وجود اين مرد چيزي بعنوان ترس، هراس، دلهره و ترديد وجود نداشت. اگر در محاصره بود همانطور صحبت مي كرد كه در اردوگاه صحبت مي كرد. در حاليكه رگبار گلوله از همه طرف مي باريد و همه خودشان را در پناهگاهها پنهان مي كردند، مانند پشت سنگري يا تپه خاكي ... كه تير نخورند، اما اين شهيد عاليقدر مي ايستاد و ما همه مات و مبهوت حركات او مي شديم . نگاه مي كردم ايشان را مثل كسي كه در جنگهاي قديمي جلو دشمن رجز مي خواندند، بچه ها را بسيج مي كرد، حركت مي داد و در آن صحنه شوخي مي كرد.*هيچكس را مانند ايشان نديدمخداوند اين توفيق را به من داد كه تقريبا از عمليات والفجر يك تا اين اواخر كه خيلي هم بود در خدمت ايشان باشم من واقعا اين را مي گويم كه در همه شهداي جنگ تحميلي خيلي دوستان بسياري داشتم. در عمليات هاي مختلف هيچكس را مانند ايشان نديدم.*دنياي بيكران معرفت بوداز زماني كه من در خدمت ايشان بودم هيچ وقت نديدم كه نافله شبش ترك بشود. يا هيچ نافله شبي نديدم كه از شهيد ميرحسيني بدون گريه تمام شود. و خدا شاهد است ما با گريه اين شهيد بزرگوار بيدار مي شديم . يك آدم عجيبي بود. دنياي بيكران معرفت بود.مي ديدم وقتي گردان دور ايشان حلقه مي زد و ايشان مي خواست سخنراني كند از لحظه اي كه بسم الله مي گفت تا انتهاي صحبتش واقعا مثل يك جوجه هايي كه مادرشان غذا را در دهانشان مي گذارد همه حواسشان متوجه دهن مادر است، همه گردان مسحور ايشان مي شد! محو ايشان مي شد.*والله قسم انگار يك لشكر مي آمداو ناجي همه عملياتها بود در صحنه جنگ وقتي عراقي ها پاتك مي كردند و فشار مي آمد همين قدر كه در جبهه مي پيچيد كه ميرحسيني آمد والله قسم انگار يك لشكر مي آمد. اينقدر در كل جبهه تاثير داشت .در عمليات بدر يادم است كه وقتي عراقي ها پاتك كردند شهيد ميرحسيني رفت توي پاتك، توي اوج سختي آن لحظه ايكه همه بفكر برگشتن بودند. شهيد ميرحسيني رفت و آخرين نفر برگشت . من قطعا شهيد ميرحسيني را ناجي همه عملياتها مي دانم . نقش شهيد ميرحسيني در يك كفه ترازو و نقش مابقي گردانها در كفه ديگر.من هيچ جا نديدم شهيد از خودش تعريف كند كه من ناجي فلان عمليات بودم و... گمنام گمنام . امروز قبر شهيد ميرحسيني مثل يك قبر عادي در يك جاي دور افتاده است . هيچ كس نمي داند كه يك شخصيت به اين بزرگي در زابل مي زيست كه اين وصف روزش بود و آن شبش.*تير به اينجاي من خواهد خورددر عمليات كربلاي 4 بچه ها خيلي نگران ايشان بودند . هيچ عملياتي شهيد ميرحسيني بدون زخم از صحنه خارج نشد. از تمام عملياتها زخمي بر بدن داشت. به بچه ها گفته بود توي عمليات كربلاي 4 نترسيد كه من شهيد نمي شوم .قبل از عمليات كربلاي پنج شبي داخل سنگر نشسته بوديم و با هم صحبت مي كرديم. گفت : تير به اينجاي من خواهد خورد. و انگشتش را روي پيشاني اش گذاشت و همين طور هم شد. و بي سيم هاي لشكر ثارالله تا پايان جنگ ديگر صداي دلنشين و ارزشمند و پرمعرفت ميرحسيني را نشنيدند. آن صدايي كه براي همه بچه ها چه كرماني، چه رفسنجاني، چه زرندي، چه سيرجاني، چه هرمزگاني و چه بلوچستاني اميدبخش بود. دلنواز بود و دوست داشتني . آن صدا خاموش شد.*از خدا مي خواستم كه پايان عمر من همين مقطع باشدالبته نمي توانستم باور كنم. در مقطع اول هم بچه ها به من نگفتند و اين خبر را خيلي با احتياط به من دادند. هيچوقت خبر شهادت ايشان را از ياد نمي برم. من در دو سه عمليات واقعا از خدا مي خواستم كه پايان عمر من همين مقطع باشد. يكي همين عمليات كربلاي 5 بود. خصوصا وقتي خبر شهادت شهيد ميرحسيني را شنيدم. احساس كردم كه واقعا لشكر ثارالله منهدم و منحل شد و از همه مهمتر فكر مي كردم شهادت ايشان تاثير بسيار عميقي بر عدم موفقيت ما در عمليات كربلاي 5 بگذارد. هيچ خبري مانند اين خبر در لشكر ثارالله نمي توانست غم ايجاد كند. تا آن مقطع هيچ حادثه اي به اندازه خبر شهادت حاج قاسم براي بچه هاي لشكر ثارالله سخت نبود. حتي آن كسي كه در عمليات حضور داشت و برادرش را يا پسرش را از دست داده بود عزادار شهيد ميرحسيني بود.معناي تهاجم فرهنگي است كه بچه هاي ما چنين شخصيت هايي را نشناسند. جوانان بايد چنين شخصيتهايي را براي خودشان الگو كنند. اين يك الگوي ارزشمند و مجسم در عمر ماست اين را بايد همه بشناسند و به همه شناسانده شود كه ايشان از يك خانواده محترمي بود و بعد هم برادرش شهيد شد. آن شهيد بزرگوار دانشجو كه توي سنگر كمين ايستاد و مقاومت كرد تا به شهادت رسيد. خدا را قسم مي دهيم به محمد و آل محمد به همه ما معرفت كافي براي شناخت اين شخصيتهاي ارزشمند و ادامه دادن راهشان را عطا نمايد. ]]> سبکبالان Tue, 30 Sep 2014 08:19:23 GMT http://baham91.ir/vdcba9b8.rhbwgpiuur.html برگ برنده هفته دفاع مقدس فارس را یک وبلاگ نویس رو کرد!! http://baham91.ir/vdcepv8z.jh8vwi9bbj.html متن شعر و لینک دانلود اثر را در زیر مشاهده می کنید: هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا سارا لباس پوشید ، با جبه ها عجین شد در فکه و شلمچه ، دارا به روی مین شد چندین هزار دارا ، بسته به سر سربند یا تکه تکه گشتند یا که اسیر و در بند سارای دیگری در مهران شده شهیده دارا کجاست ؟ او در ، اروند آرمیده سارا سوال می کرد ، دارا کجاست اکنون؟ دیدن شعله ها را در سنگرش به مجنون خون گلوی دارا آب حیات دین است روحش به عرش جسمش ، مفقود در زمین است در آن زمانه رفتند صد ها هزار دارا در این زمانه گشتند ده ها هزار «دارا» هنگام جنگ دارا گشته اسیر و در بند دارای این زمان با بنزش رود به دربند دارای آن زمانه بی سر درون کرخه سارای این زمانه در کوچه با دوچرخه در آن زمانه سارا با جبه ها اجین شد در این زمانه ناگه ، چادر« لباس جین» شد با خون و چنگ و دندان دشمن زخانه راندیم اما به ماهواره تا خانه اش کشاندیم   دانلود ]]> سبکبالان Thu, 25 Sep 2014 05:48:58 GMT http://baham91.ir/vdcepv8z.jh8vwi9bbj.html