شأن و شؤون آخوندی از دیدگاه آیت الله مهدوی کنی
مذهبی نوشت
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۲۶ فروردين ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۱۳
Share/Save/Bookmark
 
شأن و شؤون آخوندی از دیدگاه آیت الله مهدوی کنی
وبلاگ نامه های حوزوی نوشت:

می گوید سعی می کنم در مورد چیزهایی که شخصا تجربه کرده ام سخن بگویم و این روش از یک استاد تاریخ انتظار بی جایی نیست چه آنکه مستند بودن مساله ای مهم است. محسن الویری تحصیلات دانشگاهی خود را در دانشگاه امام صادق ع گذرانده است و بدست آیت الله مهدوی کنی ملبس به لباس روحانیت شده است ساعتی را با موضوع شوونات طلبگی از نگاه آیت الله مهدوی کنی با ایشان گفتگو کردم.

 

 

دانشگاه هایی که زیر نظر علما هستند بعضا دیده می شود که عالم بزرگوار آنجا ریاست اسمی دارد و ریاست واقعی ای که آنجا حضور داشته باشند و دیدگاهایش آنجا جاری باشد نیست حضور آیت الله مهدوی کنی در دانشگاه امام صادق (ع) چگونه بود؟

اولاً یک مقدمه ای را باید خدمتتان عرض کنم، این دانشگاه یک نهاد تازه تاسیس بود که پس از پیروزی انقلاب اسلامی به دست خود مرحوم آیت الله مهدوی کنی تاسیس شد و اندیشه تاسیس این دانشگاه به پیش از پیروزی انقلاب اسلامی برمی گردد و آن خلائی بود که بزرگواران در نظام تبلیغ و تربیت روحانیون احساس می کردند برای پر کردن این خلأ ایشان  با همرزمان و هم فکرانشان پیش از انقلاب  اندیشه تاسیس چنین مرکزی را داشتند و پس از انقلاب عملی کردند و چون ایده از قبل موجود بود و جزو آرزوهایشان بود که این هدف  را محقق سازند نمی توانستند اینجا را به کسی واگذار کنند و اقتضا می کرد که کاملاً به صورت مستمر و جدی خودشان حضور داشته باشند.

نکته دوم این است که بعد از سه سال اولی پیروزی انقلاب اسلامی که هجم کارها که خیلی سنگین بود بخصوص مسئولیت کمیته و کشور مانند اینها که بر دوششان بود بعدها تقریبا از تمام اینها فاصله گرفتند و خود را منحصر به کار در دانشگاه کردند، ریاست مجلس خبرگان  این اواخر پیش آمد و یا ریاست جامعه روحانیت مبارز تهران یک کار دائمی و وقت گیر نبود ایشان البته طرف مشورت همه مسئولان در رده های مختلف بودند و اهل مراجعه بودند و اما کار دیگری جز دانشگاه نداشتند و شاید باز این را بستگان و نزدیکانشان بهتر بدانند که حتی آن حدی که من می دانم در اوایل رهبری مقام معظم رهبریوقتی پیشنهاد قوه قضائیه به ایشان شده بود ایشان کار دانشگاه را ترجیح دادند و اداره مسئولیت دیگری را قبول نکردند و نه این که آماده پذیرش مسئولیت نباشد چون وقف نظام بودند و اما تشخص ایشان این بود که دانشگاه اولویت دارد از این نظر خود را وقف دانشگاه کرده بود و در عمل هم در جلساتی که به ایشان برمی گشت بودم یعنی تا مهر 1385 که بنده در دانشگاه حضور داشتم در تمام جلساتی که به ایشان برمی گشت مانند ریاست شورای دانشگاه، ریاست هیئت رئیسه تمام اینها را با حضور موثر و فعال پی گیر بودند در ریز کار دانشگاه هم عملا حضور داشتند و در طرح های مختلف نظر می دادند بنابراین حضورشان بسیار تعیین کننده بود

 

حضرتعالی تمایل داشتید در مورد «شأن و شؤون آخوندی از دیدگاه آیت الله مهدوی کنی» نکته هایی را بفرمائید در این زمینه اگر مطالبی است بفرمائید؟

بله من دوست دارم در این زمینه چند نکته را که از آیت الله مهدوی دیده و تجربه کرده ام خدمتتان عرض کنم، شان و شوون آخوندی، چون اگر طلبگی بگوییم ممکن است فقط قسمت تحصیل مد نظر باشد و دوره ای را که شخص منشأ اثر می شود را پوشش ندهد اما آخوند که گفته می شود همه این مراحل را دربر می گیرد من در این زمینه نکته هایی دارم که عرض می کنم.

نکته نخست نفس ضرورت معمم شدن است ایشان تمایل داشتند که افرادی با این لباس بیشتر شوند می فرمودند که این نماد و نشانه دین است نشانه خدمتگذاری دین است و این که در بین دانشجویان افرادی با این نماد و نشانه خدمت به دین حضور داشته باشند و تعدادشان زیاد باشد خود این فی نفسه در تقویت فضای دینی و معنوی دانشگاه موثر است، با این که در برنامه های دانشگاه امام صادق(ع) از قبل پیش بینی نشده بود که حتما یک عده ای معمم شود ولی ایشان از سال 1376 سالروز وحدت حوزه و دانشگاه که مصادف با سالروز شهادت مفتح همزمان است ایشان  در آن سال اولین گروه از دانش آموختگان دانشگاه امام صادق(ع) را به تلبس به لباس روحانیت مفتخر ساختند و پس ازآن هر ساله تلبس تعدادی از طلاب ادامه یافته است و هر سال چند نفر این توفیق را می یافتند که به دست مبارک ایشان لباس روحانی بر تن کنند و ما توفیق داشتیم که در دوره اول به اتفاق آقا زاده محترمشان آقای دکتر محمد سعید مهدوی کنی و دامادشان آسید مصطفی میرلوحی و سه تن دیگر از دوستانمان در همان دوره های اول توفیق ملبس شدن را پیدا کنیم. و بعد از آن سالانه این برنامه ادامه پیدا کرد و تعداد دانشجویانی که لباس روحانی بر تن دارند را  بیشتر در فضای دانشگاه می بینیم.

 

ایشان در مورد طلبگی نکاتی داشتند می گفتند اعتقاد من این است که کسی که می خواهد طلبه شود حتماً طلبه ها از خانواده های خوش نام گزینش شوند کسی که می خواهد به این سمت بیاید و لباس روحانی بر تن کند باید ویژگی هایی داشته باشد و از آن جمله خوش نام بودن خانواده شان است نه این که هر کس از هر جا راه افتاد و هوس طلبگی کرد وارد این نظام شود این نشان از دقتی است که نسبت به طلبه ها و کسی که می خواهد کار آخوندی کند، داشت، که حتی ملاک و معیار در نظر داشت.

 

نکته دیگر توان علمی افراد است ما در دوره اول که معمم شدیم بعدها ایشان فرمودند عده ای به من گفته اند که اینها که حوزه نبوده اند و چطور اجازه داده اید لباس بپوشند و ایشان فرمودند که من بهشان گفتم که اینها را سال 76 معمم شده و سال 61 خدمت ایشان بودیم 15 سال است که می شناسم و از نظر علمی احراز کرده ام که اهلیت لباس روحانی را دارند  و اینطور نبود که هر کس دوست داشت عمامه سرش بگذارد. در دوره های بعد از ما که افراد معمم می شدند شاید در دوره های جدیدتر، تعداد دانشجویان بیشتر می شد و همه را مستقیم نمی شناختند من شنیدم که ایشان شخصاً امتحان می گرفتند که احراز شود که این فرد اهلیت اولیه را برای طلبگی دارد این که شخصاً امتحان بگیرد قابل توجه است و به نمره آنها بسنده نمی کردند شخصاً امتحان می گرفتند و این هم یک نکته دیگری است که در واقع کسی که می خواهد طلبه شود و لباس را به تن کند ظرفیت علمی شان مد نظر ایشان بود.

 

نکته دیگر که مورد تاکید ایشان بود این بود که طلبه باید آمادة انواع مواجه های مثبت و منفی مردم را داشته باشد و اگر این آمادگی را ندارد لباس به تن نکند. قبلش  ار ملبس شدن یک جلسه ای خدمت شان بودیم که حدود 5-6 نفر بودیم و ایشان آخرین وصایا و توصیه ها و حرفها را در مورد ملبس شدن به ما می گفتند فکرهایتان را بکنید اگر نمی توانید معمم نشوید و ایشان محدودیت هایی که این لباس برای ایجاد می کند و شئونی که باید این فرد رعایت کند را رویش تاکید داشتند.روی اینها خیلی تاکید داشتند و می فرمودند یک تعبیری در فقه داریم که من له اُغم له اغُرم کسی غنیمت می برد خسارت هم مال او هست اینطور نباشد که آنجایی که سلام و صلوات می فرستند لباس تنت کنند و جایی که مردم چیزی به شما می گویند لباس نپوشید. مردم آن وقتها اواخر دولت آقای هاشمی بودند میگفتند مردم دستشان به من و آقای هاشمی نمی رسد و اگر به اصطلاح به شمای طلبه ای که در خیابان هستید دستش به شما میرسد فکر این را هم بکنید که مسجد می روید و می گویند به افتخار حاج آقا صلوات بفرستید آنجا لباس تن کنید و در جایی که مردم فحش می دهند و چیزی می گویند آنجا بخواهید که نپوشید این التزام را به این لباس داشته باشید. یادم هست همانجا همان شب اتفاقاً خیلی بیشتر از بقیه اصرار می کردم که یک مجوزی بگیریم که گاه لباس بپوشیم و گاه نپوشیم. حالا شما تصور کنید من وسیله نقلیه نداشتم در آن خانه سازمانی دانشگاه امام صادق زندگی می کردیم نزدیکترین مرکز خرید به ما مرکز خریدی بود که نام نمی برم که همان وقتها می گفتند حکم اروپا را دارد و فضای داخلش متفاوت است آنجا که محل امر به معروف و نهی از منکر است که آنجا بروم و اگر وضعیت نامناسبی را تذکر بدهم با لباس طلبگی هم داخل آنجا شوم وهم لباس است تایید کردن لباس هست و خرید هم جای دیگر نمی توانم بروم و چه کنم و ایشان سکوت کردند و یک دوست دیگری استدلالی کرد که در بعضی محافل می رویم موارد علمی بخواهیم عرضه کنیم با لباس شخصی عرضه کنیم که از زمانگی باشد و از لباس شخص گفته شود اثرش بیشتر است و ایشان گفتند باز توجیهی که فلانی کرد حرف بنده را صحه گذاشت و گفت این توضیح قابل قبول است ولی این را قبول ندارم و آخرش گفت من حرفهایم را زدم و خوشم نمی آید که یک دفعه لباس بپوشید یا نه. این تعبیر دو زیست را به کار بردند و کلمه خودشان اینطور که می گویند از این دو زیستی خوشم نمی آید اگر نمی توانید فکرتان را بکنید. در شأن و شؤون طلبگی این که طلبه آماده باشد این نباشد که یک وقت بپوشد یا نپوشد. سخنم هیچ تعریضی روی کسانی که به هر دلیلی لباس روحانی تنشان نمی کنند ندارم و هر کس توجیه کارش را دارد دارم دعو ایشان را بیان می کنم که با این که در آن جلسه بیش از بقیهچانه زدم که اجازه را داشته باشیم و ایشان ساکت کردند و گفتند من حرفم را زده ام و چیزی نمی گویم و لی پس از آن احساس کردم که نمی شود عمل ایشان همواره نصب العین من بوده و در یک موارد بسیار بسیار اندک و نادر بوده که یک وقتی لباس روحانی را بخواهم از تنم در بیاورم یا عمامه از سرم در بیاوریم در رانندگی حتی المقدور دستور ایشان را در ذهن دارم که با لباس کامل روحانی باشم. ایشان می گفت که برای من تلخ است که در این کاسب های کوچه و محل که مدرسه مروی در آنجا واقع است و مدرسه ناصرخسرو، به ما می گویند اینجا چطور مدرسه ای است که صبح ها همه لباس روحانی دارند و بعد از ظهر لباس شخصی دارند و خرید می کنند و این چطور مدرسه ای است و گفتند خوشایند نیست و خوشم نمی آید. پس این التزام و از یک طرف آمادگی برای واکنش مردم، اینطور نیست که مردم فقط تمجید و تعریف کند و به تعبیرشان دستشان به مقامات نمی رسد به شماها می رسد و خیلی خالی میکنند و فکرتان را بکنید نکته دوم این که التزام به لباس روحانیت داشته باشید که یک وقت بپوشید و یک وقت نپوشید.

 

یک نکته دیگر بسیار مهم بود این بود که طلبه باید در خدمت مردم باشد من مثلا شاید در همان ماههای اول معمم شدن ما وقتی معمم شدیم تلقی مان این بود که به درس و بحث هایمان برسیم پیش خودم گفته بودم که تا 5 سال کار تبلیغ و منبر انجام نمی دهیم ولی نیاز در تهران بالا بود که کمتر از دو سه ماه عملاً درگیر این کارها شدیم و یک موقع هایی چیزهایی برای خودمان قائل بودیم محدودیت که مردم مراجعه می کردند و وجوهاتی می خواستند بدهند و مردم گفتم، من اذن از هیچ مرجع تقلید ندارم اجازه دریافت و اینها ندارم و نمی گرفتم و یک بار خدمت ایشان گفتم، ایشان با عتاب گفتند و گفتند شما باید کار مردم را راه بیندازی، اذن دارد، شما که نمی خواهی به خودت نمی دهند که اذن ندارید بگیرید، شما بگیر و قم ببر و تحویل بده و رسیدش را به طرف بده. این که طلبه باید کار مردم را راه بیندازد این نکته کاملاً محوری بود و شأن صدور جمله ایشان به عنوان خاطره بود که به ایشان گفتم. این بعدا یک نقطه ای که آخوند خدمت مردم باشد به عنوان یک نقطه و مبنای مهم از ایشان همواره در ذهن ما بود که اگر مردم سؤال دارند و کار دارند شما به این بهانه که کار دارم و نمی رسم این قابل قبول نیست حالا اگر آن لحظه نمی توانی شماره تلفن بده و وقتی را تعیین کن تا مردم حرفشان را بگویند گله و سخن و سوالی دارند باید وقت را برای مردم خالی کرد و نمی شود لباس به تنم باشد و بگویم وقت ندارم و به کار دیگری برسم که درس مهمی بود که از ایشان گرفتیم که باید در خدمت مردم باشیم.

 

من یک بار می خواستم حج بروم در آستانه تشرف خدمت ایشان رسیدم و خداحافظی و گفتم توصیه ای که در این مدت داشته باشیم غیر از توصیه هایی مثل ختم قرآن و اینها داشتند یک نکته ای خیلی شاخص و پررنگ ماند که: شما که در این لباس هستید مبادا مثلاً در راههایی مثل سوار اتوبوس شدن و اتوبوس پیاده شدن از مردم جلو بزنید، بگذارید مردم اول سوار شوند و بعد شما، پیر زن یا مردی بود مبادا از آنها زودتر بخواهی سوار شوی و در خدمت مردم باشید بخصوص در حج تاکید خاص روی این موضوع داشتند. یعنی این نگاه به آخوندی که اینطور آدم خودش را خدمتگذار و کوچکتر از مردم بشمارد و حقی برای خودش قائل نباشد و اینطور خود را پایین تر از مردم ببیند در کارهای ایشان بود.

 

نکته دیگری که در این کارهای طلبگی قابل توجه است حسن معاشرتی که ایشان داشتند به عنوان یک طلبه و آخوند، عامه مردم واقعاً بی نظیر و مثال زدنی و ماندگار است و امیدوارم که مجموعه اینها گردآوری شود و منتشر شود و بخصوص طلاب جوانی که در حال شکل گیری شخصیت طلبگی شان هست به این کار توجه داشته باشند.

اولاً ایشان بین افراد مختلف که به ایشان مراجعه می شد همین مناسبت های مصافحه با مردم صورت می گیرد کاملاً طرفرا تحویل می گرفتند و این جمله را با الفاظ دیگر مناسب تر از این پیدا نمی کنیم ما گاهی دیده ایم و مردم می آیند و سری تکان و لبخندی می زنیم و دستش را به طور کامل جلو نمی برد و به صورت چهار انگشت دست می دهند و افراد رد می شوند. ایشان اینطور نبود و اینقدر گرم و صمیمی هستند تصویر و عکس داریم که ایشان دو دستشان را دست می گرفتند و با کسی روبوسی می کردند و دست را روی شانه های طرف مقابل می گذاشتند و روبوسی می کردند و خود این تحویل گرفتن افراد، چقدر اعتماد در این فرد و علاقه ایجاد می کرد دلبستگی و شاید هیچ گفتگویی ایشان نداشتم که بالاخره یکی دو تا مزاح سالم و اخلاقی درش نبوده باشد. یک پیش پا افتاده ترین مزاح شان که هنگام خداحافظی می گفتند فی امان الله، یعنی نون را به جای کسره با ضمه تلفظ می کرد و حداقل شوخی شان بود. ولی هیچ خطایی نبود و تضعیف قومیتی در این شوخی ها نبود و تحقیر مومنی نبود و در عین حال لطافتی درش وجود داشت و این نوع بشاشت چهره و گشاده رویی و خوش سخن بودنی که درش هیچ سر سوزنی شائبه ای وجود نداشته باشد مهارتی است که کمتر افرادی می توانند داشته باشند ایشان از این نظر واقعاً این را کاملاً مد نظر داشتند و در این موضوع می پردازند. مثلا خوب احوالپرسی کردن معمولی، بپرسد کی هستی و کجا هستی و چند تا بچه داری و چیکار می کنی و یک وقتی مثلا فرض کنید چند بار توفیق داشتیم منزل ما می آمدند هنگام رفتن حتی اگر خانواده برای خداحافظی نمی آمدند دم در می گفتند که زحمت اینجا را خانواده کشیدند و به خانواده سلام و تشکر کنید و خیلی درس آموز بود و کسر شأن شان که به این جمع توجه کنند ایشان می گفت و تصریح می کردند بارها و بارها نه فقط منزل خودمان و جای دیگر شاهدبودیم که به خانواده سلام و تشکر کنید از خانواده تشکر کنید به خاطر زحمتی که کشیدند این برای ما خیلی درس آموز بود و معمولاً وقتی در مسجد می رویم و زحمتی برای دوستان داشته باشیم به تأسی از ایشان می گفتیم از خانواده تشکر کنید و اگر پیام تبریکی جایی این مناسبت ها و جواب پیامکها، می نویسیم عید بر شما و خانواده محترم گرامی، و کلمه خانواده را می نویسم ثوابش را تقدیم به آقای مهدوی می کنیم و از ایشان یاد گرفتیم و توجه به این نکته داشته باشیم.

 

یا مثلاً فرض کنید یک بار از حاجبرای ایشان سجاده آورده بودم و سوغات اندکی، طبیعتاً در ذهن من این بود که من ببرم و خب ماسجاده داریم و خیلی ممنون زحمت کشیدید و گاهی اصلا برمی گردانند و ثوابش را به هرکس خواستی بده و اینها؛ من یادم هست که سجاده معمولی بردم و بالاخره ایشان سجاده داشتند و صرفاً به یادشان بودم و ایشان اینقدر خوب این را تحویل گرفتند و ابراز خوشحالی کردند  هر وقت یادم می افتد منقلب می شوم و عظمت روحی ایشان تعجب می کنم که تحویل گرفتند و گفتند که اصلا هدیه آدم را خوشحال می کند و چه کارخوبی است. یادم هست جلسه درس اخلاق بسیار بزرگ و سازنده و ماندگاری در من بود یعنی چطور می شود با عامه مردم وقتی اینطوری با تو به صمیمیت برخورد می کند چقدر روح طرف را می تواند متلاطم کند و درگیر کند و اعتلا به طرف بدهد. که تحویل گرفتند و چه کار خوبی کردی و هدیه خوشحال می کند و با یک ذوقی تحویل گرفتند که از من یک حالی شدم من که می دانم بی ارزش است ولی این حسی که به من منتقل شد که دیدن این کارم، و این را در ذهن من پر رنگ می کنند و درس بزرگی بود و این طور موارد را در مواجهه با تمام مردم داشتند و محبوبیت شاید کم نظیری که خودمان هم انتظار نداشتیم این همه در سطح کشور برای ایشان مردم قلباً متأثر شوند به خاطر این خلوص نیتی که در حسن معاشرتشان داشتند و سالها پیش من به یک مرکز پزشکی مراجعه کردم که در سال 79-78 بود که آن مرکز پزشکی طوری بود که در مراحل مختلف پرونده ای تکمیل می شد و سرانجام در آن نقطه پایانی رئیس مرکز پرونده را بررسی و نظر پزشکی می دهد. کار من که انجام شد و در آخر این دفترچه بیمه را آقا دید و دانشگاه امام صادق است گفت این دانشگاه کدام دانشگاه است گفتم پل مدیریت است گفت آقا شیخ محمد رضا کنی رئیس هستند گفتم بله، گفتم یک فردی به ظاهر متفاوتی، لباس آراسته و با کراوات و مرتب نشسته بود و گفت آشیخ محمد رضا گفتم بله، شاید من انتظار داشتم یک وقتی به بزرگان انقلاب تعریضی و چیزی می زنند شاید تعریضی می خواهند بزند. و بعد دیدم ایشان گفت این همان مسجد جلیلی خیابان ایرانشهر بودند، این آقا گفت که همانی که در مسجد جلیلیه هست گفتم بله پیش از انقلاب، شروع کرد تعریف کردن از آیت الله مهدوی، گفت ایشان با بقیه متفاوت است ایشان آدم آخوند مردمی است و تعبیرشان با صداقت و خلوص نیست و راست می گوید چون به این کار معتقد است و گفت من پیش از انقلاب آنجا کار می کردم و دانشجو بودم و در نماز ایشان شرکت می کردم و خیلی برای من قابل توجه بود.

 

یا مثلاً در همین مراسمی که برایشان گرفته شد ما در این صف ورودی ختمی که مراسم مقام معظم رهبری گرفته بودند صف بسیار انبوه و بین جمعیت بودم واقعاً برایم باور کردنی نبود که دیدم از شهرستان فقط برای شرکت در ختم ایشان از راه های دور آمده اند برای شرکت در ختم ایشان؛ با این شرایط و دشواریهای حمل و نقل و هزینه ها و اینها کسی فقط به این که مقام مسئول جایی باشد یک شهروند به احترام آیت الله مهدوی کنی از راه دور آمده تا در ختم ایشان شرکت کند. یا در نماز ایشان البته شاید آنها دانش آموخته های دانشگاه امام صادق(ع) بوده اند و از شهرهای دور آمده بودند برای شرکت در نماز میت ایشان؛ اینها محبوبیت، محبوبیت بی دلیلی نیست.

یک نکته دیگری که در بحث مواجه با مردم که به بحث اخلاق برمی گردد ببینید این را به بحث اخلاق وصل کنید بهتر است. یک روایت از امام صادق(ع) داریم که مرحوم کلینی در کافی ذکر کرده است می فرماید که به نقل از امیر المؤمنین(ع) می فرمایند علی اخبرکم بالفقیه کل الحق الفقیه، یک فقیه تمام عیار را به شما معرفی کنم، می فرماید من لم یقنته الناس من رحمه الله؛ فقیه کسی است که مردم را از رحمت خدا ناامید نکند و لم یؤمنه من عذاب الله، به آنها یک ایمنی و خاطر جمعی از عذاب خداوند ندهد که بگوید نگران نباشید و عذاب متوجه شما نیست «ولم یرخص من معاصی الله» اجازه و فضای معصیت را فراهم نکند. این فقیه می شود.

 

ایشان از این نظر که ما الان نظام اخلاقی که عرض کنم که مکتب اخلاقی، می شود آن را یک مکتب نامید و شایسته بازخوانی تدوین است اصلاً یک نظام اخلاقی سلبی داریم که فقط مردم را از عذاب و جهنم می ترسانیم و گویا از این بشارت و اینها خبری نیست. ایشان این که من لم قنته الناس من رحمه الله را امام صادق(ع) به نقل از امیر المؤمنین(ع) مقدم داشته اند بر آن لم یؤمنه من عذاب الله این تعبیر مزاحی که ایشان داشتند و همیشه می گفتند انشاء الله بعد از 120 سال می خواهم بهشت بروم و همیشه اینطوری می گفتند که یکی از پیامکهایی که دوستان فارغ التحصیل برای من داده اند، می گفتند ایشان که همیشه می گفتند یک خاطر جمعی داشتیم که همینطوری است و تا 120 سال ایشان در بین ما هستند و خداوند تا 120 سالگی ایشان را خواهد داشت و تقدیر خداوند چیز دیگری است و این تعبیر پیامک لطیفی بود که دوستانمان داده بود. همیشه این را می گفتند که بعد از 120 سالل می خواهم پیش خدا بروم. ببینید یک فقیه و یک عالم بزرگوار رابطه ای که بین دنیا و معاد و آخرت و برقرار می کنیم این نگاه است امید درش است و امید عمر طولانی با برکت که بتوان خدمت کرد و عبادت کرد و ثواب اندوخت و تقرب جست و هم آنطرفش می خواهم بروم به بهشت. این یک نگاه است. و یک نگاه هم این نگاه است که قبر می کنن در قبرستان و هنرمندان در قبر می ایستند و از جهنم حرف می زنند این یک نگاه دیگر است این که عرض کردم که نظام بخشی از این بی اخلاقی هایی که نهادینه می شود بخش عمده اش ناشی از ناصواب و درست بودن نظام تعلیم دینی ما در این جنبه تربیت اخلاق است مرادم این است. این جنبه که با این امید صحبت می کنی یک جور آدم تربیت می کند و آن نگاه هم یک طور دیگری که از اساس که آیا طرف می بیند و بچه ای که می بیند از اساس هر جا اسم خدا و پیامبر و قیامت می آید از اساس یک نوع احساس پژمردگی و افسردگی در دلش شکل می گیرد و طبیعتاً حرف این آقای مهدوی کنی که بعد از 120 سال می خواهم بهشت بروم معنی غفلت از آخرت نیست بالاخره مرتب از خدا و پیغمبر حرف می زند ولی به دنیا اینطوری نگاه می کند که دنیا مزرعه ای است برای بهتر زیستن در آخرت؛ آخرین نکته ای که در این دقایق پایانی عرض کنم این است که عرض کنم که ایشان فوق العاده به کار تبلیغ اهتمام داشتند که برای طلاب جوان این نکته می تواند درس آموز باشد یک وقت که مناسبت های تبلیغی بود می پرسیدند که کجا بودی و کجا رفتی و حتی بعد از این که قم آمدم و یک وقت هایی خدمت ایشان می رسیدم می گفتند محرم کجا بودی و می پرسیدند و با مزاحی که داشتند یک وقتی می گفتند یک بار از یک تجربه تبلیغی حرف زدند و گفت کسی من را جایی دعوت نمی کند. و می گفتیم شما اشاره کنید، یک بار بهشان گفتم مسجد و نمازگزاران آن وقت توفیق داشتم نماز صبح می رفتم و حسب درخواست نمازگزاران یک 4-5 دقیقه آیه قرآن می خواند و ترجمه  و تفسیر مختصر، و ایشان گفتند که از من کسی دعوت نمی کنند. و گفتم باز هم این حرف شما که اول افتخار و حسرت همه مردم که لحظه ای در خدمت شما باشند. و شرایط شما اجازه نمی دهد. به تبلیغ اهتمام داشتند و این تبلیغ در محیط های علمی مثل دانشگاه که در این قالب تجلی می کرد مثلاً دانشگاه ما معمولاً سالی یک مراسم در سالگرد تولد امام صادق(ع) جشن باشکوهی دانشگاه امام صادق و پیامبر  یک جشن باشکوهی دانشگاه می گرفت. من یادم هست که در سالهای اولیه خیلی به ایشان انتقاد و اعتراض می کردیم که جشنی که در دانشگاه برگزار می شود باید متناسب با دانشگاه باشد و این که خواص دعوت شود و سخنرانی علمی و چیزی، ایشان با همان تعبیری که داشتند می گفتند من همین را می خواهم و در دانشگاه باز باشد و همه بیایند وبروند و آن وقتها نمی دانستم و نمی توانستم هضم کنم. بعداً که دکتری و بحث نهادهای آموزشی را بیشتر خواندیم دیدم اصلا شأن مدارس علمیه ما این بود که درس مدرسه علمیه نباید بر روی عامه مردم بسته باشد در این طور موارد همانطور که عالم که باید در خدمت مردم باشد نهاد علم و مدرسه باید در خدمت مردم باشد اگر نظم مدرسه بهم می خورد که صبح تا شب در مدرسه باز باشد و هر کسی هر لحظه بخواهد برود و بیاید این نظم را بهم می زند لااقل مدرسه ها هنگام نماز صبح و عصر درشان به روی مردم باز باشد. اگر این کار ناشدنی است لااقل هفته ای یک جلسه بحث و خطاب عمومی برای مردم داشته باشند اگر این کار هم ناشدنی است لااقل سالانه در این مناسبتهایی مثل محرم و اینها یک به عامه مردم تماس داشته باشند این ابتکار ایشان که در مراسم لیالی قدر که در دانشگاه برگزار می شد و عزاداریهایی که عرض  کردم اقامه می فرمودند در این فضا دانشگاه را به نهادهای دیگر مرتبط می کردند.

 

گویا ایشان در مورد نماز جماعت هم حساسیت هایی داشتند در این زمینه اگر مطلبی خاطرتان است ؟

ایشان نمازظهر را خودشان می خواندند و در هفته یک روز در مدرسه مروی تشریف داشتند و یک نفری را انتخاب کرده بودند و نماز مغرب و عشا را به این ترتیب توزیع کرده بودند که از بین معممین دانشگاه  در هفته دو شب نوبت بنده و دو شب دیگر هم نوبت دوستان دیگر بود، الان فکر می کنم نظم بیشتری یافته و ظاهراً خود آقا زاده شان ظهر و عصر و مغرب و عشا را اقامه می کنند و ایشان نسبت به نماز جماعت به عنوان یک امر مهم و محوری در امور دینی و شئون آخوندی به شدت پایبند بودند و خودشان فوق العاده منظم بودند و به عنوان کار اصلی شان تلقی می فرمودند مطلقاً نماز شتاب زده ای نداشت گاهی خود ما یک موقعی مسجد می رفتیم و عذرخواهی از مردم می کردیم و بدو بدو نماز می خوانیم و می خواهیم کسی سوال نپرسد و سریع برویم و به کارمان برسیم  ایشان مطلقاً اینطوری نبودند و نماز را کاملاً  با مقدمات و مؤخراتش می خواندند  و یک نماز باشکوهی بود و کاملا پیدا بود که نسبت به این نماز احساس مسئولیت می شود و جدی گرفته شده است و اینکه یک کار حاشیه ای در کار دانشگاه تلقی نمی شد، و روی این موضوع حساس بودند و افرادی را انتخاب می کردند که به این مسائل حساس باشند و همینطوری اقامه نماز جماعت  نکند بلکه با آنچه که طراحی شده حتماً عمل شود و من یادم هست که یک بار در واقع یکی از دوستانمان مسافرت رفته بودند و مسجدش خالی بود ، شبی که در دانشگاه امام صادق نوبت نمازم بود جای ایشان در مسجدشان نماز خواندم و گفتم بالاخره در دانشگاه معمم هست و به فرد دیگر گفته بودم که شما جای من نماز بخوانید و خودم بجای دوستمان که به مسافرت رفته بودند رفتم و در مسجدشان نماز خواندم، فکر میکردم کار خوبی انجام داده ام چرا که مسجد دوستم تعطیل نشده بود و نماز دانشگاه را هم کسی دیگر خوانده بود،  یکی دو روز بعد آیت الله مهدوی بنده را دیدند و فرمودند شنیده ام که نماز نبودید و با افتخار و اعتماد نفس گفتم بله جای دیگر رفتم و در مسجد دوستم نماز خواندم، ایشان با محبت تمامی که داشتند با یک عتاب محبت آمیزی عین همین جمله «تو بیخود کردی رفتی» را گفتند البته با عتاب محبت آمیزی همراه بود جمله شان این بود که اینجا گفتم نماز بخوان چرا جای دیگری رفتید و گفتم آنجا هم فرق نمی کند و آنجا هم مسجد است و ایشان گفت به شما اینجا نماز بخوان و مهم این است که شما را اینجا تعیین کرده ام. نکته ایشان تا آن حدی که برداشت کردم همین بود که اهمیت امامت جماعت را اینقدر ساده نینگارید که ساده رها کنید و جای دیگری بروید من می توانستم خودم مسجد را بخوانم و فردی که جای من در دانشگاه امام صادق نماز خواند او را به مسجد دیگر بفرستم اما اینجا که تعیین شده به اصطلاح حرمتش را پاس داشت و اهمیتش را حفظ کرد.

 

یک بار دیگر در تابستانی بود که معمولا دوستان طلبه از موسسات قم برای آموزش زبان می آمدند دانشگاه امام صادق(ع) درس می خواندند. یک شب تابستان بود و نوبت نمازم بود آمدم دیدم سید بزرگواری در بین طلبه ها هست و سنش هم بیشتر از من است و از باب احترام به ایشان گفتم نماز امشب را اقامه کنید هم سید هستید و  هم سن تان بیشتر است و ایشان هم نماز را خواندند و دوباره عین این قصه پیش آمد و آیت الله مهدوی کنی گفتند چه خبر شنیده ام پریشب چنین اتفاقی افتاده است؟ گفتم بله، سید بزرگواری که در جمع بودند به ایشان گفتم و نماز را ایشان اقامه کردند. باز عین این جمله عتاب آمیز را شنیدم و گفتند «بیخود کردی» گفتم شما نماز بخوانی چرا واگذار کردی و گفتم سید است و اینها و گفتند جمله شان بسیار مهم و مبنایی بود، گفت تو نایب من بودی و حق واگذاری نیابت را به کسی نداشتی و به چه حق به فرد دیگری واگذار کردی؟  باز  محرز است آنچه که معیار ایشان بود این قدر نماز جماعت و امام جماعت را سبک نشمارید که راحت واگذار شود.

 

باز یادم است گاهی پشت امام جماعت در نماز گاهی خالی می ماند ایشان می گفت پشت امام را خالی نگذارید یا تعبیری که همیشه داشتند می گفتند اینجا اقلاً صف اول نسبت به صف دوم یک متر به کعبه نزدیکتر است  صف اول را پر کنید. برای ما که در واقع دعب ایشان را در باب امام جماعت دیدیم خیلی برایمان ناخوشایند است، بعضی ها را می بینیم که سر نماز جماعت تعارف می کنند شما بخوانید که درست نیست از سر تواضع و فروتنی به کس دیگری واگذار کنیم. اما گویا آن منسب دارد کوچک شماره می شود به تعارف های طولانی که شما بخوان، بابا نماز اول وقت از دست می رود .

 

یکی از برنامه های ایشان درس اخلاق بوده است حضرت آیت الله مهدوی کنی در درس اخلاق به چه نکات بارزی  اشاره داشتند؟

درس اخلاق ایشان مستقلاً محل بحث نمی تواند باشد ایشان یک مکتب اخلاقی ای داشتند من کلمه مکتب را خیلی با احتیاط به کار می برم ولی به همین اندازه احتیاطاً با دقت دارم بکار می برم و می توانم دعب اخلاقی شان را یک مکتب نامید که اصول و مبانی اش و روش هایش شایسته تنقیه و ارائه است و یک نظام اخلاقی متفاوت با آنچه که در جامعه ما وجود دارد قابل عرضه است ایشان در مباحث اخلاقی در همان سالهای اول خوب یادم هست که درباره یکی از علمای بزرگ اخلاق تهران که حقیر توفیق داشتم خدمتشان می رسیدم از حضرت آیت الله مهدوی کنی پرسیدم که ایشان را چطوری می بینید خواستم ارزیابی کنم که درست است پیش ایشان بروم یا نه. گفتند خوب است ولی نسبت به مسائل انقلاب و نظامش حساس باشید شاید ایشان خیلی در این فضاها دغدغه لازم را نداشته باشند ولی بقیه اش خوب هست و نفی نمی کنم و بعد همانجا فرمودند که ولی می دانید که روش اخلاقی متفاوت است و از این جلساتی که بخواهند یک شور موقتی ایجاد کند و حال و هوای خاصی بگویند من به اینها اعتقاد ندارم و اعتقادم گفتش به مضامین و آیات و روایات  به گونه ای که جنبه معرفت افزایی داشته باشد در ذهن مخاطب ایجاد شود ولی این معرفت در ذهن ایجاد می شود طرف در عمل به آنها عمل و پایبندی داشته باشد. این شور آفرین هایی که در یک جلسه حالا فرض کنید از جهت گریه بزنیم و اینها ایجاد می شود، گفت به اینها اعتقاد ندارم و این نکته ای بود در دعب اخلاقی ایشان.

نکته دوم که در بحث اخلاق ایشان بود خرافه ستیزی جدی است کاملاً با مباحث سطحی و خرافی واقعاً مسئله داشتند در مجموعه سی و چند سال درس اخلاقی ایشان که مدون شده و باقی مانده است یک مورد پیدا کنید که به یک بحث خرافی روی بیاورند نسبت به خواب نکته ای که داشتند این بود که وقتی خواب تعریف می کردند تاکید می کردند که به خواب و اینها اعتقاد ندارم اگر شاهدی هم در یک خواب بود باید با مبانی و آموزه های دینی سازگار باشد در غیر اینصورت اعتباری ندارد ایشان برای خود خواب موضوعیتی قائل نبودند. نکته دیگر در روش اخلاقی ایشان دین محوری و داشتن  بن مایه های دینی و روایی است اخلاق را عمدتا در چارچوب عادات و روایات بیان می کردند نه این که بحث نظری اصلا نداشته باشند اما چارچوب بحث را در تمام مراحل با شرع دنبال می کردند.

 

ویژگی دیگر بحث اخلاقی ایشان در واقع یک نوع مردم گرایی و خلوت گریزی بود خلوت گریزی مضمومی که طرف با جامعه ارتباط نداشته باشد و با مردم تماس نداشته باشد و وقت برای مردم نگذارد و بخواهد برود سلوک معنوی خودش برسد ایشان به شدت با این مسئله زاویه داشتند.

و نکته دیگر که بحث زیادی دارد همراه بودن دعو اخلاقی ایشان با رفتار عملی ایشان بود رفتار عملی ایشان در زمینه اخلاقی می توان گفت واقعاً حالا جرات نکنیم بگوییم بی نظیر، کم نظیر بود و در مقایسه با اقرانشان نوع مواجه شان با مردم و اخلاق مداریشان با مردم بسیار بسیار مثال زدنی است که جای بحث زیاد دارد.

 

کد مطلب: 20282