« اميد» را با تمام عظمتش درياب
داستان نوشت
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۲۶ فروردين ۱۳۹۴ ساعت ۱۲:۴۹
Share/Save/Bookmark
 
« اميد»  را  با تمام عظمتش  درياب
وبلاگ مرز ارتباط نوشت:تلفن همراهم زنگ مي خورد ، شماره ناشناس است ، جواب مي دهم صداي زني است كه صميمانه احوال پرسي مي كند ، صداي آشنايش غم سنگيني را همراهش دارد اما هنوز ذهنم را ياراي دانستنش نيست. مي پرسد : آقاي كرد مرا شناختي ؟ لحضه اي مكث مي كنم و با شرمندگي جواب مي دهم نه . مي گويد : شريفي زاده هستم ....

نمي دانم شايد براي شما هم پيش آمده است كه گاهي در برابر عظمت و بزرگي انسانيت سرخم كنيد. خانم شريفي زاده از آن دست « انسان» هايي است كه بايد در برابر عظمت نگاه انساني و انسانيت اش تعظيم كرد. او كه اصالتا" رفسنجاني است به اتفاق خانواده اش سالهاست كه ساكن شهر ايرانشهرند.جالب اينكه خانم شريفي زاده و خواهرش با پسر عموهايشان كه دو برادرند ازدواج كرده اند و دركنار هم در ايرانشهر زندگي كرده و مي كنند و داراي كسب و كارهاي موفقي هم هستند.

اما خانم شريفي زاده - مادر مهربان بچه هاي ايرانشهر - را شايد عده اي كمي از مردم ايرانشهر بشناسند . وي كسي است كه موسسه خيريه بوستان مادر در ايرانشهر را تاسيس كرده است . مديريت اين موسسه خيريه را كه منشاء خدماتي ارزنده بود ، را حدود دو سال قبل به جمعي از بچه هاي ايرانشهر سپرد كه متاسفانه اخيرا" شنيدم كه بعد از ركودي چند ماهه تعطيل شده است.

با ايشان به واسطه يكي از همكاران خيرخواه و انساندوست ، آشنا شدم ، هر چند ارتباط ما بدليل بيماري ايشان و پرستاري از مادر شان محدود به جلسات رسمي بود ، اما با اين بانوي مقدس همدلي مشتركي داشتيم در مقوله اي بنام « انسانيت » . در واقع وقتي به نيت خيرخواهانه ، نگرش انساني و كارهاي عام المنفعه يك مهاجر رفسنجاني ، نسب به مردم ايرانشهر كه در مذهب و قوميت با او متفاوت بودند ، روبرو شده «درس انسانيت » را آموختم . هميشه آرزو داشته و دارم كه به تاسي از ايشان و ديگر نوع دوستان قدمي در راه انسانيت بردارم اما خود مي دانم كه عملكردم در اين زمينه « هيچ» است ولي حداقل دارم تمرين مي كنم كه « انسان » باشم و اين خود قدمي است...

صدايش گرفته و محزون است. مي گويد مادرش را اوائل سال از دست داده و غم انگيز تر از آن حسن آقا " شوهر خواهر و برادر شوهر ش" را شهريور امسال به خاك سپرده است . وقايعي كه زندگي خانوادگي اين دو خواهر ساكن ايرانشهر را بشدت تحت تاثير قرار داده است. مي گويد غم از دست دادن اين دو عزيز مخصوصا" حسن آقا همه تاب و توان خانواده را ربوده و ياس و ناميدي را حكمفرما ساخته است.....

او گفت و گفت و من دريافتم كه : مادر مهربان بچه هاي ايرانشهر ، ديگر آن زن سرسخت و مقاوم نبود. غمخوار دختران و زنان بد سرپرست و بي سرپرست كه زحمتهاي فراوان براي توانمندي آنان كشيده بود ، ديگر «توان» توانمند كردن خود نيست ؛ حامي مالي و عاطفي بيماران صعب العلاج كه با صرف وقت و هزينه زياد ، پزشكان و موسسات خيريه استان كرمان را براي درمانشان هماهنگ مي كرد ، به عاطفه اي براي تحمل مشكلاتش نياز داشت....

يادم نمي رود وقتي نمايشگاهي از آثار هنري و كالاي ساخته شده توسط مددجويان تحت پوشش موسسه اش را مفتوح كرده بود ، با دوستان رفته بوديم بازديد. در آنجا در حين تماشاي تابلوهاي نقاشي بيشتر حرف مي زديم تا دقت در عمق ، كنه و پيام تابلوها . ديدم آمد پيشم و تشر زد كه خواهش مي كنم به اين تابلوها با دقت بيشتري نگاه كن و تابلوي نقاشي را به من نشان داد كه از آخرين روزهاي يك كودك سرطاني بود.....

مادر مهربان كودكان ايرانشهر ! « اميد» را با تمام عظمتش به كانون خانوادگي تان برگردان.

اين تقاضا را بچه هاي ايرانشهر از مادر مهربانشان دارند ، اين خواهش را معتادين بهبود يافته ، از خواهرشان دارند ؛ اين را دختران و زنان بد سرپرست و بي سرپرست كه قدردان زحمات شما بوده اند از «دوست غمخوارشان» مي خواهند و اين را برادر كوچك شما - كه از شما درس انسانيت آموخت - از شما مي خواهد ......
کد مطلب: 20292